از گدر های بی اختیار و طعموحشت که در گاوگاه جاده های من گرفته شده استنه دارم طاقت بودن نه تکرار ولی مانده ام در ابهام بودن ... خیالی را روی شب و روز ط م یکشم ه اندوه مبتلا می شوم ... به تو که تنها نظاه گر درون منی و من از تکرار تو در خارج می ترسم ولی هزاران بار ترا در درون تکرار میکنم ... من از افت های خیالم به تو پنا می اور و می ترسم از خظ و چین و چروکهایی مه ما را در سیل عرق شرمساری غرق کرد.. و هجران و هجمه های خطا و دل زدگی از دنیای بی تو را به روی دوش کشیدن ...زخم می زنم از بالا ها دست می کشم به یر طغیان و سکوت ها و گره ها را در هم کشیدن.. دارم وحشت زده دنبال طعمه ای در زباله دان میگردم...و حلا ب یتفاوت به گوشه ها و کناره ها پرسه زنان میپوسم...بادهای وحشی حسرت من را تا دور دستها می برد... حس ترس ...اعدام ارزو زیر خاکستر انتظار.. تحویل هزاران سکوت به یک صدای شعله... و غرق شدن در تماشای خود در اتش... غرق در انتهای بودن و پیش رفتن در خودسوزی ها ...تشویش دارم ..حس دارم حس دارم... خود را می بازم ... تکیه گاهم شده بوی عرق شرمساری... و تنها امیدم زخم هایی است که در تب تن زخم الودم به من دارد میخنددکه اسم ترا حک کرده اند... چنان هزاران خشم را در خود خوده ام که خفته دارم فریاد میزنم ... این است همان نگاهی که مرزمن را به تو وصله م یکند من را متوقف می کند تا در رویاها چون دیوانه ای ترا بجویم ... اینگونه از تو بیشتر بدانم که تو باشی باز کنارم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت ۳:۱۶ ق.ظ توسط
|