تمناهایم را می شمارم تعدا تعقیب های ترا...تماس می گیرم با خودم وناخوداگاه لرزه های تن ستارگان در اسمان را میبینیم...میترسم انگار دنیا می ترسد و من میلرزم با سایه ها...سکوت و هیز نگاه ماه بمن ... دارم پیش میروم چون رگباری از تنهایی ها که به صورت سیلی میزند و روح نفس هایم را از نشان میدهد من به تنهایی و سرمای تنهایی عادت کرده ام ... به این توده احساس های خالی از زندگی....به مرگی که سیاه پوشم تنها سایه ام بود ... به شکلک هزاران نور و ستاره که به فردایی امیدوارند که خورشیدی فروزان تر خواهند داشت... من به تو م یاندیشم وحشتی در میان خیالهای حلقه بسته به این جاده ها دارم...