چون ناجی هرز الود امده ای به سراغم که امشب را به راهزنی خیالم بپردازی... به احساسم چنگ بزنی و من را چون عاشقی تنها و بی کس نشان بدهی ...تو همانی که به لخند و ترحم به من م ینگری و هزاران چایی را موقع شنیدن غصه هایم می نوشی تو همان متجاوز به لحظه های تنهیی منی... برو تنها بگذار باشم میان توده های وحشت و دیوانگی ام ...بگذار حس دیوانه بودن را تجربه کنم ..انقدر چون دیوانه کر کنم که دیوانه شوم و کسی نداند چگونه دیوانه شدم ... از فکر دیوانگی ... خود تنها م یروم تو نم یخواهد به تعقیب من بپردازی وگرنه دیوانه خیالات می شوی...کاش خیالات تمام نشود کاش دنیا از من و تو بگذرد کاشتنهاراز دنیاکشف خیالات باشد...انگاه هزاران دنیا هزاران نفر حتینخواهند توانست حس یک لحظه ی من را پیدا کنند انگاه خودم میمانم میان این اندو ه ها و انگاه معنی اندوه به قدمت تاریخ کشف خواهد شد... کوه ا اب شد اند روی کوه ها گیسوانی سفید نشسته اند و بر سر این غصه ها ارامش را نشانده اند...بغض حفته سینه ی این جهان هنوز عظمت ها دارد...تاریخبه قدمت هزاران رویا قدمت دارد... چقدر طولانی خواهد بود هزاران داستان خشت و خیال که من را به تو میر ساند... تمام قصه ها را به تو و چوپان سینه ی کوه ختم کردند ... و تو از من پشت پای کوه ها چیزی نیددی...