چون مردی مرتد به عشق امده ام مردی که هوس ها را خورد و تبخیر احساسش را در درونش احساس کرد کسی فهمید اینها برای چه بود...ندانستد که به بهای چه و که بود ندانستند از سرخواسته شدن از سوی چه کسی بود.. ندانستند پشت پلهای ریخته ای دارم و ندیدند معشوقه ای که مجسمه اش را در میدان خیالم گماشته اند و من شده ام بت پرست او ..تو ای تنها خیالی که می خوانمت بدون انکه بدانی احساس های من مرده اند ... تو ای را نگاهی که نمی دانی من چه کشیده ام در این فاصله ها ... تو ای سکوتی که هستی در فاصله ها.. از تو می نویسم در حالی که معصومیت تنهایی تو من را به خود بر می گرداند که باز به سوی تو ایم...وای یر هجمه های شعله های تنهایی دارم می روم به سوی قله ها و کسی نمی پرسد که این شلاق ها روی تن روحت چه می کند کسی نمی بیند از یر جامه ای که پوشیده ام تنهایی مرد را ... تنهایی خفتن ها و به سوی ارزوها شنا کنان رفتند در اقیانوس رویاها... هی... ای تو رفته از دست اینگونه به سرزمین من ب یخبری... ای تو که نمی دانی چه می کشد این مرتد... من اماده ی اواره شدن در راه این ارزو هستم و تو بی رحم تر از انی که بخواهی سراغی از من بگیری... 

میخواهم تنهایی را با خود درو کنم و در ان بذر غربت ریزم ... مترسک قصه های خودم باشم بدون احساس و بدون حرفی بدون جشمکی با لباسی شاید اویخته بر تن خود که درونش چوب خشکی بیش ندارد نه احساسی نه رگی نه نبضی نه هیجانی نه فریادی نه سکوتی ... فقط ارزو ارزو ارزو ... این همان قصه ی سرزمین من است ... به خود می بندم هزاران قندیل و غربت ... شده ام پاشنه ی اشیل تمام زنانی که تو از انها بی خبری و لی گرفتار یک نگاه مترسکند...ولی مترسک نگاه نمی کند... مترسک چشمک