در فرار سریع از دیدن توام می دوم تا کسی نباشد ونبیند که من شیفته ی این لحظه شده ام میروم تا کسی در سیر اندیشه اش حرف مرا نخواند و بغض خورد ام را نبیند دارم فار می کنم تا ان سر خیالات و وهم و خود را الودن به هزاران تبسم بی مرز و انگاه ترا اعدام کردنتا دوباره به یاد تو افتادنو ارام و بی سر و صدا به پشت خوابگاه اندیشه رفتن و یاد ترا بیدار کردن... این منم  من تنهایی که بغض خود را خورد تا کسی نبیند که این هیاهوها کجایند کسی نبیند که اا احساس دارد یا نه... سیل سیلی های بر صورتم مینوازند هزاران اوای فریاد و ساکت شدن را ... که خاموش باشحیا کن در تن عریان احساس تو چه بی حیایی ها خفته است و تو که هستی که اینگونه ناارام بدنبال خیالات وحشتناکی در فریاد و فراری مگر تو ان نبودی که خود را الودهی این سجده های ارامش و سکوت کرده بود... و من اینگونه خواب ترا خوردم و بیدار ماندم تا دیگر نخوابم///... اینگونه گریان شدم وگریه نکردم..انگونه با توزندگی کردم و خود را طلاق یافته دیدم...این نهایت یک سقوط از بودن هاست...مکرنه؟... چرا باید الوده و خاموش بود درالیکهه باید فریاد زن باشی و بدوی در این غبارها به سوی زلالیت و ارام ابتنی کنی در حوضچه اکنون..ولی مرزها دارم بدور من سیم می کشد من را در زنجیر التماس ها شلاق می زند و هر ان ترا باید فقط در رویا دید و دریغا که شلاق ساعتها بر رویا حسرت را می نشاند بر تن زخمی این مرد بی کس... من را ببین که تنها می شوم و کسی حتی به سراغ تهایی من نم یاید و قدم نمی زند تا ببیند چه کسی امم .... مردم سرشان پر شده است از شلوغی هیز صداها و کسی صدای عابر تنها را نمیشنود کسی به سراغ حجم کوچک تنهایی نمی اید و نمیبیند که جهان در چنگال مشت من است و دلم افسانه ی هزاران عشقی که می ستاید تن خواسته ها را اما من طعنه زنان و پس زن این خواسته ها با کلودی خاطرات و بی اعتنا لب دوخته گذر کرده... نه تقصیر انان است نه من ... ما گم شده ی جستجوگریم ما دیوانه ی این دنیای پر حسرتیم ما بدیال خواستن رویاهای بافتنی خودیم ...