ارام افسار قصه ام را به سوی بیابان میکشانم من باید خارج از این تنهایی خارج از رویا باشم...اید بروم دنبالم غوغای دیگری در جهان...ولی ائ هستی تمام جهانم و هرجا رد پای یک مرد تنها بود دنیای من الوده ی نور خورشید و مهتاب تو بود تو بودی ...گم شده ها میروند به سوی تکرار جنون و پشت سر هیچکس مردی تنها نیست... هر کس در خواب با لبهای هذیان گو دارد قطره قطره خود را در خاموشی غرق میکنند و سیل اشک میریزند و تازه هشیاری یعنی وحشت اینکه از خواب بیدار شوی و بدانی بیداری وحشتناک تر از کابوس تو بوده...و ارام میخشکی و میمیری...تنهایی برای خود قامتی دارد قاموس هر کس نیست لباس تنهایی بپوشد و در این شهر در کوچه های بی تو راه بیفتد و بخواهد از هجران حرف بزند...جایی میان دستهای تنهایی من و تو باید باشد جایی که تو خودت را به سوی ان جزیره ی بی رد پا بگذاری و ببینی خورشیدی بر تو میتابد که نورش از جنس دیگرست و شبها مهتایبش نوری دیگر میتاباند...سینه ی جهان تب دیگر دارد و همه چیز یک خوابی تلخ بود و بیداری تو در جزیره ای کوچک بود نه جهان...یک کسی که سادست و میتواند ارام ترا حس کند و تو را دریابد و سکوت هایت را بخواند و نگاهش به تو بدوزد و تازیانه های تن ترا التیام بخشد و بفهمد ترا و انوقت صدای نیمه گمشده ای را بشنوی که ترا می جست و باورت داشت و میدانست که اینها بازی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۶:۹ ق.ظ توسط
|