یک تبسم تلخ پلاویز لبهای خسته ی من است ... خیالات خمیازه می کشند میخواهند بخوابند دلم لرز سکوت های را حس میکند میخواهد قدم های من خوابشان ببرند حس های بخشکند و خاموش و بی سر و صدا اخرین غزل تنها بودن را بخوانند نمیدانم تا کی باید نوشت برای خودم مینویسم شاید همیشه این بار تنهایی با من همراه خواهد بود...ای تشنه به رویای من کجایی ...این مرد به سراب های تو رسیده ... این دنیای شهوت الود به من و تو رحمی نخواهد کرد و کسی نخواهد خواند که پشت لرز دلهای عاشق چه تبسم ها که خوابیده و چه تلاظم ها که رام میشوند... کسی دوست ندارد در تنهایی من قدم بردارد چون عاشق میشود...من نمیخواهم کسی در راز من سرک کشد چون عاشق میشود... میترسم که خود را نشان بدهم چون میترسم که قلبی را تسخیر کنم و انوقت در کوچه بازار این شهر یک مرد تنهایی از دل مرد تنها دوباره قدم زنان به سوی خاموشی و سکوت رود... همین قدر که ساکتم کافیست... همینقدر که خود را زیر سسایه ها گم کرده ام تا کسی از رویای من خبر نداشته باشد کافیست ... برای مرد تنها کافیست...مگر در لبهای خسته ی من چه کلامی جا ماند که کسی نخواست در هیاهوی او باشد ... می خواهم خود باشم در تپش های سکوتم تا کسی را حس می کنم دوست دارم برایش رویی بنمایم و ببینید غوغای مرد تنها چیست ...مرد تنها که بود.. و عظمتش را درک کند...خود نمایی است اما برای کسی که برایت جلب شده کافیست تا بداند که گوهرش کیست... انوقت من میشوم دلبری که دیوانه اش می کند و چشمانش را می رباید و فکرش را اسیر خواهد کرد اسیر خود...انوقت شبها و روزها پشت یک صندلی به تو خواهد اندیشید و انوقت تنها کسی که به تو خود نشان نخواهد داد ولی سایه اش را حس خواهی کرد... پشت لرز این سکوتها این است لحظه ی تابش مهتابی...خورشید را می دزدم تا کسی نبیند که چشمهی این اینه یتابان از کجاست...باید بشکند تمام خستگی های این مرد در لبخند زنی که اسیرشکرده ...اما گاه با خود می اندیشی نکند او را نخواهی خواست ...و وحشت ترا در بر میگیرد و خاموش تر میشوی و او گلایه مند تر...