باز از سکوتها ی خود پله می سازم تا به فریاد برسم ولی هرچقدر پیش می روم خسته تر از گذشته ای می شوم که امیدی داشتم نمی دانم خیالاتم را در کجای این سرزمین پیدا کنم نه منی مانده نه حرفی از خیابان هایی که حرف من را بششنود می خواهم فریاد بزنم اما وسعت شهر برای حجنجره من کوچک است می خواه به بام اسمان بروم و انجاترا بویم میخواهم تا تمام خیالات و ستاره ها را اجیر این لحظه کنم که پیام من را ب ه دنبا برسانند...نمیدانی هرچقدر پیش می رو تنهاتر می شم...نمیدانی هرچقدر تنها می شوم ساکت تر میشوم ...خبر نداری که از تنهایی و سکوت دلم را به رویاهای تو دوختم...خبر نداری امیدی نمانده که بخواهم برایش ازتو حرفی بزنم ...میشکنم و مینشینم چون مرد تنها بی عبور از این خیابا ها و بی خیال از سوی این شهر... من می خواهم تا بروم انسر دنیا... میخواهم تمام شود تمام دلباختن به تو...اما اسیر مانده ی توام کسی از این راه و این دل و این غم خبری ندارد
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۷:۸ ق.ظ توسط
|