زنده ماندم نمیدانی چقدر جشن بزرگیست... وقتی مرد تنها زندست یعنی می تواند اسمان را به چنگ اورد یعنی زیر پای او باز خواهد لرزید... وقتی مرد نها زندست یعنی می تواند خیالات در هم رفته را از هم جدا کند یا از این رویاهای بافته یک شهر جدید ایجاد کند میتواند ا دوشش بت این تابوت شب را زمین بگذارد و بی توجه به ان جنازه ی خاطرا دفن نشده ارام بنشیند و ارام به یاد بسپارد که دوباره باید زندگی کند دوباره باید زده شود باید فریاد بزند که تولد دوباره من اغاز شده است و کسی نیست که بر صفحه ی دلش زخمی زند و نمی تواند بفهمند ...هیچکس نمی تواند بفهمد زخم ها اینبار از روی سینه ی مرد تنها بر چیده شوند و تمام تقدسات زدود شوند... جنس این زدودن به معنای اینست که می توانی گذشته ات را ببخشی و بدانی که دیگر نیازی به تکرار و حمل آنها نخواهی داشت می توانی بدانی که می توانی زندگیت را پشت صندوقچه خاطرات قفل بزنی و به سراغ یک ابستن جدید در جهان بروی... می توانی هنگاه و صدای گریه ی نوزادی را بشنوی که قصه ها دیگر برایش کارساز یست و نیاز به لالایی دیگر دارد....دارد به دنیای پشت پشت پا می زند و می زند و می زند و میرود اگرچه تمام غم ها یک عمر بیهود با خود حمل کرد... به سراغ مردی تنها می ایید و خواهید امد که تولدش را به خاطر راموشی و دفن تمام ان هیاهوها و دروغ ها گذرانده و وارد دنیای واقعی تریاز خودش شده است... و حس می کند زووزه ی گرگی را در میان جهان بدنبال تابوت امده