گذر کرده م از خودم... از حس ها و نفسها...شاید روی به توبرسم...کسی که در چهره ی ابرمرد نها میتواند خود رابشناسد...کسی که در خستگی هایش را بدر خواهد کرد... خواهد نشست کنار اتش و ارام به شهر نگاه خواهد کرد... و خواهد دید که دیگری به چیزی و کسی نیاز ندارد چون تو در کنارش هستی... اما ایها فقط یه تلاش برای رسیدن به ان ارزو است... به عکس تو که نگاه می کنم ذهنم خالی می شود از تو...اگار که تو دیگر معنای دیگری داری که کسی حسش میکند... می افتی در باماسمان و میبنی انسانهایی که هیچ حسی ندارند و کسی نیست ترا به اوج برساند و دلت رابلرزاند... و غروب را فقط تماشا خواهی کرد...مردی باید از انسوی دریاها و شهر یک روزی بتابد... کسی نمیتواند تنهایی را با من قدم بزند کسی نمیتواند دنبال من را بگیرد... کسی نمیداند که در پشت این لبخدها چه نهفته است کسی نمیداند که تلخی این روزها از این مرد چه ساخته است...کسی بداد این خیالات دردناک نخواهد رسید کسی نخواهد فهمید که دنیای بزرگ ان مرد رویایی چه بود.. و کسی ننخواهد دید که ان عمر برای چه بود... نهایت خواسته شدن ها چهه بود...و کسی نفهمید که تنها جذبه ی خیالی انها بود که من را به خود بر می گرداند تابدانم اینهاچهره ی عریان هوس اند و چیزی در بطن این دریای گل الود نیست ... و همه ابوهت ها افتاده اند در زیر پای ما و صدای رد پای مرگ و بیهودگی کوچه ها را پر کرده است عابری خسته دارد می گذرد....