باران می بارد شرشر آن کف خیابان را با چاله هایی از جنس نور ماه پوشانه است کسی بر هوای بی امتداد به سوی مرزی بی اختیار دارد قدم برمیدارد کمی احساسم کنید میخواهم در پولک های اسفالتها قطره ها را درو کنم میخواهم قدم زنان پیش روم اما محو تماشای این زیبایی خیس شدنم... و سرم را بالا می گیرم... کاش میان اسمان و زمین بودن من اینقدر در ابهام نبود کاش به زیاببی قطره ها بوودم و یا به اندازه نوری در سقف اسمان...ولی قامتم به پاها بلند شده است و نمیتوانم در مردمک خویش خود را در کف احساس ها پیدا کم من در تماشاانه های ابرهای گذر در اسمان می خواهم تا توده ی سیاهی ها بشکافم... میخواهم پشت این تن لرز هوا امشب خیالی گرم بپوشم و به کوچه ها روم و رویاها را در تسخیر پاکی این سرزمین دورباره حس کنم ... میخواهم تا نفس های خود را دوباره حس کنم...میخواهم فردایی در افق های نو تقدس های این لحظه ها را حس کنم...میخواهم بدون یاد تو فقط نفس بکشم...همین