به لبخند تو زندگی را باختم
خیس گریه الوده به هوس پشت به همه ی پاکی ها در امتداد اتش حس عجیبی دارم از وحشت انسانیت تا سوختن تنها... از بریدن نفس ها تا گنگی مفهوم های انسان کشی... حالا مرده ها را بیدار کنید که زنده ای رده است... مرده ای که نفس می کشد... قصه ها را به نام عشق و پاکی فریفتیم در حالی که معنای انسان عاشق این نبود... خود را به دار اویختیم و نامش را زندگی گذاشتیم و تمام خیالاتمان را در حلقه ی انگشتری یافتیم که هیچ وقت مفهومش از یک بعد وحشت فراتر نرفت... من اوارهه ی بودن و در خیالات پس گردنان زنان به سوی نشستن و خاموش شدن حرف میزنم...اوار خیالات و خویشتن را ریخته ام تا ستون بقای سنت باقی بماند در حالیکه وحشت در تن پرتنش من می گداخت خیالاتم را... اتش میگیرم و کسی از خیالات دردناک من که فریاد می زنند چیزی نمی شنود.... انان که مارا به زنجیر بستند خود کلیدهای ازادی را برای خود ساخته اند...بگذار خاموش و مردگانی باشیم که بهای یک لبخند را از ناپاکان خواهیم گرفت...قدیس هایی که در تن هرزه افکارمان شربت عرق های خستگی ساخته ایم و می خوریم و مست کنان به دور خود حصار نور می سازیم... قصه ها را با غصه ها تعقیب می کنیم تا تجاوز به خود را یکسره توجیه کنیم... ما افتادگان از چشم زمانه ی و لذت هاییم ...ما باختگان خسته ی ندگی سرکوب شده ایم ... ما مردگان اواره ی زندگی هستیم...سیل اشک میریزیم و از پشت این نگاه های هیز فقط حجاب لب و عشق را بر خود پوشانده ایم ... پشت سرخود نگاه های سنگین و چنگ ناسزاها را بر روح خود حس می کنیم ما سرخ شنان غوطه ور در خجالیتم و در یک تب لب دوخته ایم ... کسی بداد رویای ما نرسید کسی بداد دل دیوانه ی ما نرسید کسی به اندوه های ما دست نوازش نکشید وفقط گذر کردیم از همه چیز....از خود و زندگی