سکوت رخنه کرده بر لبان من و من را اعشته ی ناگفته هایی کرده است که شاید رنگروحم را نونوار میتوانست کند... کمی دلخشوی کمی دلنگرانی کمی لبخند کمی هیاهو...احساس ترس دارم ا انیکه نکند مرده ام و خودم دارم ناجی گونه بدنبال کسیمیگردم...خودم را به دار حسرت اویخته ام و مردم جنازه ای را میان شهر بی عابر میبینند که کرکس ها سالهاست به او دست زده اند...و میبینم تمامیت خالی شده از این شهر را که هیچ چراغی را روشن نگذاشته اند...شیشه ها شکسته پرده ها دریده و من و این سکوت که صدای جیغ زنی را می شنوم که اخرین قربانی پاکاین شهر است ... و نالان می روم به سوی قتلگاهی که عده ای وحشی د رحال به دا راویختن تبسم های مانده ی ما هستند و خود را به این جهنم الوده اند تا شاید نظم و کلانتری کنند ولی خود باخته و مرده اند... اما انها مردگانی سیالند که در تحرکند... و من مرده ای که اویخته به دارم ... من خود را بدار اویخته ام و انها خود را زنده و پویا در دل کوچه ها می یابند که به جهان خط و مرز کشیده اند... سکوت اینگونه عذاب اور است ... مرگ اینگونه خوش است و تو و من در جهش خیزش های بادبانهاییم که از اسیاب بادی در حال درو کردن گندم مان است... طعم و طعنه ی سکوتها به من دارد از من اونگی بر سر دار می سازد بادهای بی خیال می وزند و خاکها را بلند می کنند و من را ایستاده دفن می کنند ... من با اونگها و خاکها تدفین شده ام ... و چه فرقی خواهد داشت تو در اینده در کجای این نقطه سیاره خاکی خواهی بود ... کسی به تماشای تو خواهد ایستاد که مرده است و چون عابری زیر دار به تو نگاه خواهد کرد ... مرده شور شهر سالهاست بیکار است و ما فقط داریم در این شهر خوراکی م یپزیم ... چای و شیرینی میخوریم و کسی از ما نمی پرسد که سکه های جیبتان زنگ زده است ... کسی در تب خیالمان سیلی واخته است تا به خود اییم کسی سالهاست بر ما ناخته تا مار بکشد و حاکمی جدید باشد ... اینجا کسی از کسی خبر ندارد... اینجا دیا از ما بی خبر است و دیگر چیزی برای بودن معنا ندارد اینجا سالهاست کسی به سراغ مرده ها نمی رود اینجا سالهاست خاموش شده و اسبهایمان نعل نزده شده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۶ ساعت ۵:۴ ب.ظ توسط
|