خواب دیدم خواب وحشب دیدم ترا دیدم خودم را دیدم و بی اختیار در خواب دویدم تپش های قلبم رو به زوال بود و من دردی عمیق راحس می کردم زیرپایم خالی شد افتادم در رویاهای دیگر و انوقت کسی در هضم من بود و من انگار در روده های باریک ذهنم داشتم خودم را نابود می کردم من به سقوط رسیدم و ناگهان ... تمام خیالات را با خودم دیدم در حالی که میمردم داشتم تمام لحظات را جلوی چشمانم مرور می کردم و به هرکدام چنگ م یانداختم دستم چیزی را نمی گرفت انگار در هاله ی ابهام بودم ...من به سراغ تما وجود رفتم تا جایی در میان ابرها بیابم ابری بر بالین من من را از تما شهر دور نگه داشت و من از بالا در حال تماشای رودخانه های اشک و کوه های غرورم بودم و تنها به خود ...بعنوان ادمی ارام و بی محابا که نمی توانست فریاد نزند و بخروشد می نگریستم... من میتوانستم قدم زدن های خودم و در اغوش کشیدن خیابان را با خود حس کنم انهم اغوش سرد خیابان را .... من میتوانستم تمام نفس های برباد رفته ام را حس کنم و بفهمم تنها الونک خیالی ذهنم بر تمام این لحظه ها ارامگاه من بود... زنده نبودم و به انتظار ...مرده نبودم ولی اخرین نفس برای یک امید داشتم و جان جان قرض می گرفتم از زمین و زمان ... این همان تعقیب تنهایی برای یک خواسته ی مبهم بود...مبهم چون هیچ گاه نشد که تراببینم و ترا ان واقعی مسلم بیابم ... من فقط میدانستم تو هستی و کسی در گذر گاه ذهنی ام است که میتوانم دست در دست او در اغوش خفته شب تا صبح بیدار باشیم و رویای این شب شود ... من میتوانستم حس کنم ان اوج هایی که رد پای ما را حس کرده است ...من میتوانستم عبور در خاموشی خود را به سوی یافتن تو  چون  سواری تندرو در زمان ببینم ... من میتوانستم سیاهی دودی را در بیابان یکدست طلایی بیابان ببینم شاید تنها امیدم ان سیاهی باشد... من میتوانستم لب دوخته خود که به تو  بدوزم ... من میتوانستم سکوت کردنم و تو را در تپش های قلبم در ناگفته های تنهایی بخوانم ...من میتوانستم اما تمام شهر تنها بی عاظطفه بود و تو مرد قهرمان کسی نبودی