طواف تنهایی کرده ام خودرا اویخته به کعبه ی احساس کرده ام تمام شهرهای این دیار بی تاب را در دردهای شدید بی رمق یافته ام...گفتم به سراغ مداینحیابروم ندیدم کسی رادر این سکوت: همدم و تنهارفتم تا ته بی خیالی کسی نبود و من خط کشان روی دیوار و سایه های تنهایی داشتم خود را می شکافتم...خودی تنها را میان ابرهای بی تاب و بی اشک...خود را عرضه به نام هرکس و هرچیز کردم و تمامش رادر خود باختم و کسی نیافتم در تولد این بغض ها ناجی ام باشد... سیل گریان و خوشحال از بی کسی، اما در اتش بی کسی سوختن...کسی نفهمید زیر خط شعله های تنم چه بود کسی نفهمید میان و من این ادم ها چه خطوطی و مرزی کشیده شد... تمام ابوهت تنهایی را به جان کشیدم و لباس زندگی ام سکوت شد و لرزان به سوی شعله ای در زیر پلی ویرانه ی زمانه رفتم تا ابوهت و این هستی را تماشاگری در زیر باران چشمانم باشم افسوس که تنها و بی عار شدم ... این بود تمام معنای مرد ی که باخته ی خیالات تو شد... این بود گم شدن در خیات و دنبال روح تو دیدون... این بود که زخم ها سنگین تر شد... ناجی من کجاست
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۲:۸ ق.ظ توسط
|