مرزهای شکسته ی نوشتن های شبانگاهی من برای کسی است که خوابیده است ودر نفس های ارامش تمامی معنای خیال انگیز گهواره ی زندگی را به من هدیه میدهد...کسی نمیداند پشتچشمانش ایا خواب من را می بیند یا در رویای مردی است که روز از او دلخور بود و شب به انتظار ... سکوت سکوی پرتاب من به دل این جریان هیجان است...پر از هیجانم هر لحظه ولی ساکتم ... می ترسم تمام غارتگران شب بدنبال رویای من بیایند... من می خواهمم سکوت جها را بشکنم ... و بلندترین فریاد عاشقی را سر دهم... میخواهم بدوم وسط غوغای عشق و با چینش تمام لحظه های به وقت عاشقی یکبار دیگر حس کنم متولد شده ام ...دارم در برگ های این روزگار پیش می روم و کسی نمیداند که چقدر عشق می توانست دنیا را بهترکند... تنها ترسم این بود که نکند گم شده ای باقی بمانی ای خوابیده در بستر جهان...تو جهانی و من قطره ... ودر این خاموشی شب ببین تو ماهی و من شبگردی که دنبال توام ...دارم حس می کنم خستهگی روی شانه ها و مسافت ها ی طولانی زیر قدم هایم را ... کسی شاید تماشاگر من است ... و آنوقت من دیوانه وار تمام این راه های آمده را فراموش خواهم کرد و قدرت بی اندازه ای خواهم یافت که گیسوان آرزویم را در شبها در آغوش کشم و بعد ایستاده در راهش بمیرم... فقط برای لحظه ای بیدار شو من مثل روز تو در امشب بی تابم