پرواز را بیاد بسپار زمان و م و تو این جهان مردنی است کسی بداد ما نخوهد رسید سینخواهد گفت پشتاندیشه هی خود چه چیزی را بدوش میکشیدی اما لحظهی پرواز را بیاد بسپار انوقت مرد خواهی بود...مردی که بی حس و تنها دارد به سوی وه ها حرکت می کند...کسی که در میانه ی راه عشق را گذاشت بر دوش لاک پشت خیال و انوقت خود پرواز کرد...کسی در تمنای خیال من نیاید من تنهایم ...کسی بفکر دیدن عظمت سکوت من نیاید پر از هیاهویمم ...شکسته در راه خود و کسی در تمنای دیدار مردی بدون الونک شبانگاهی نیست...چتر تاره ها بر بالای سرم دارند رویاهای زیبا می بافند و من قدم نمیتوانم بگذارم بر آنها...چقدر کوچکم و کسی نخواهد توانست بداند قدر ماه در شبهای من عظمت و شکوه های این مرد را لمس کرده است... کسی نمیداند بودن در حبس نفس ها یعنی کسی نمیداند کهش شاید مرگ اخرین راز نجات من باشد برای رها شدن از این حبس...کسی به فکر ارزوی من نیت... میروم عریان از بودن وو در پوشش های هاله ی تنهایی و میروم به سوی فردا ...مردم دست اویز کرده اند گذشته ام و من فردا را میخواهم به چنگاوردمم .. می روم کسی به پای دیدار سایه ام نیندیشد که من عابر این جاده ام ماندنی نیستم  باید برو چون اینجا جای حبس کردن من نیست ...کسیبه خیالاتم دست نزند...دلم لرزان توست ای رفته از کنار من دلم بدنبال چنگ زدن به خاطرات خاموش است ا شعله های اتش عشقی را بر افروزم کسی به تمنای مرد تنها گوش نخواهد داد و نخواهد فهمید که بر پشت زین این سواره همیشه جای تو خالیستت کسی نخواهد دید که بودن در بودن مبهم چقدر دردناک است ...کسی نمی فهمد قدر تنهایی هم عذاب اور است هم زیبا و با شکوه ...کسی نمی داند که زنجیر قلبم به کجا بسته شده است ... من را رام خود کن ای خفتهدر رویای خاموش من ...من را پیدا کن در قلب خویش...ببین که چگونه از همه ی جهان گذشتم و کسی بداد من نرسید ...تو بودی همنفسم کسی بپای نفس های تو نرسید تو بودی کوک این قلب کسی قلمرا کوککرد...کسی به باختن و پیروزی ام نه رنجید یا تبسم زد همه رفتند و کسی ندانست که شکسته ایستاده در جاده ها من ماندم کسی ندید که بین بودن و مردن که بودم ...کسی نفهمید که قلب سپدار اسمان مهتابی ام برای چه کسی شعلهه میزد و کسی نفهمید سایه ی سکوت چرا بر اندیشه و لبانم چنبره زد...کسی درکی از خودم ندارد...کسی درکیاز یک مرد ندارد...بگذار تمام توانشان را بنمایند کسی اینده را در دستان من نمیبیند