در سراپای وجودم خیالات خودرا به تو میبنم دستانم بسته است و خبالاتم درپرواز، من رها و تو گرفتار ...سینه ام داغ دارد داغ بی تورا...ای تمام هستی بخش روزهای تنهاییی من به کجار فته ای که من اینهمه در خود وامانده ام کسی بداد سینه ی دردناکم نرسید کسی به فکر تنهایی این عابرجا مانده از دستان تو نرسید...خیالاتم درد می کنند و تو را در تسخیر روزهای سخت تنهایی میبینم...تمامیت این عاشق تنهایی بی تو در لحظه ای بسته شده است که در عمرم تمامیت را یکبار به باختم ...من چشم براه یک لحظه ی شکوهمند بودنم با توام و کسی ندانست که این عابر چرا در جاده ها سواره فرداست کسی نفهمید در سینه ی پر گدازم چه چیزی جا گرفته است و کسی نفهمید که اینک من رد پای خود را در کجاها جستجو می کنم ...من این شکنندگی مردانه ام را در روزها و موفقیت ها پوشانده ام...قربان دل تنگم شوم که می دانم کسی نمی تواند جای ترا دیگر برایم بگیرد... تو هستی اما کسی درد دوری را فهم نکرد...کسی سوز دردناکی تنهایی را حس نکرد...کسی گذر در گدرگاه های بی معنا را حس نکرد کسی نفهمید همه گم شده ای بیش نیستیم در این جهان ... ای مرد ارام باش ...کسی به پای تو در رویا نیست ارام باش ای مرد...کسی دوست واقعی تو نیست ارام باش ای مرد...ارام گیر او افسانه ای دیگر نیست... افسانه ی بودن و عاشقی...من برای تو حرف میزنم ای گم شده در لحظات و جاده های بی نوای الان من ...به ندای من گوش بده و در آعوشم باش که غریبانه جستجویت میکنم ای رفته از روزها
+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۶:۵۶ ق.ظ توسط
|