مرثیه ای در سکوت
بودنم تهی شده است رقاصهی زمان بادلم بازی کرده است آبرنگها در بوم زندگیام رنگی کشیدهاند و من متهم به هزار رنگیام ...ای مرد نشسته در غربت خاکستری خوردی آخر شلاق زمانهی دلتنگیات را...افتادی به زانو و ستارهای در بالا سر گریست ...کسی ندید ستاره محبوس امیدم را در تن سیاه چاله ی شبها یم را...نوری ندارم من دیگر مردهام.کاجهای بلند و آن عمارت نعل اسبی کسی را به تو نزدیک کرد که در حوض نفس هایت عشق را شناختی... اما این کورسویی به راهی نبود جز تشر زدن به معنای ابدیت... هیچ چون عابر باخته که دنبال سواره ی است آرام میگیرد نگاره ی شبیه من...سریعتر از من و دلتنگتر و شاید گیج تر... شب شلاق زنان حسرت را با تمامیت خود بر روی نیمکتی تنها به آغوشم می کشد حالا ارام به همهی شهر نگاه می کنم شاید گمشدهای برای کسی بر لب خانهی دلی باشم که من را صدا میزد...من از پناهگاه بلندی ها میخواهم بکنم از این قلهها وسرودی که ته آن مبهم اما عجیب غمناک است را نجوا کنم... لباس اشکم به دیدن تو پشت مردمک ها آراست اما این عریان را کسی در مهرومومهای مرگ و در زنجیر و شلاق روح تشییع نخواهد کرد...کسی تماشای رنگی کمان را دوست ندارد درک یک هستی در نیستی انگار با انکار رمق میخورد...و بعد توده ی گم شدن دستت را در گریبان خواهش ها با پوچی بودن خواهد ربود کسی غرق در باتلاق سکوتم نشده است...کسی تلنباری از توهینها را از دوشت بر نخواهدداشت...کسی با تو ترا ورق نخواهد زد... افسانهی احساسها آتش زیر خاکستر زمان شده شاید کسی سراغ سکوت خاکستری من آمدمن را ورق زد و بعد آتشی را از پای عمر سوخته ام شعله ور ساخت...من عشق را در جویبار نفسهای بسته به قلبم حس میکنم اما تو رازهای این بودن را ...خودم را عریان نمیکنم وآنوقت جای شلاقهای عشقت را نشانت نمیدهم تا بروی...آرام شو زخمی در تن من نیست ... تو که قلهای آرام شو این رسوایی نیست...اما ای من تکوتنهای این جهان دستانت چرا سرد است؟...سرد کیست؟ سرد دوستی است که شلاق در دستش است و نمکهای زبانش روی تن عریان تو می سوزاند... بگذار شب پناهگاه ناگفته های تو باشد...بگذار بیداری عهد ما باشد...بگذار سکوت مرثیهی ساعتهای ما باشد