به پهنای یک جهان غرق احساسم خوشم...عطر نفس های تو را حس میکنم ...وقت تنگ است و دلم در پرواز...شهر در ابستن یه تولد تازه از قصه ی عاشقی است...به جهانم بگویید به نگاهم نگاه کند... باید جاده ها را با هم ببینیم...باید اینده را ببینیم...باید خودمان را برای رفتن اماده کنیم...باید از دل ترس ها گذر کنیم بادی از مسلک دیوانگانگی عبور کنیم...این بوده است که معنای سوی ستاره ای را حس میکنیم...در کرانه ی ما باید ستاره ای باشد که بخواهد برای ما بتابد... چین چین دامن شب را ستاره ها در بستر رویای من چیده اند...من کهبودمجز تنهای تنهای و اینک کجام در جایی که باید افق را چهارچشمی پایید ...دو نگاه که تلاقیشان یک نگاه میشود... و تنها مردمان فردا درک خواهند کرد که بودیم و افسانه ی رویایی ما چه بود...تنها ایندگان و شاید هم افسانه ی ناگفته در تاریخ بشر باشیم...ارام باش ای پهنه ی خوشبختی ما خواهیم آمد و تو را در الونک حقیرمان تسخیر خوهیم کرد و تو خواهی دید که شهر به تمنای دیدار ما هر لحظه در خانه مان را خواهد زد...