آواز تنهایی گوش احساس را کر کرد میخ تنهایی را بر زیر گام هایم میگویم کسی رنگ احساسم را نفهمید نفهمید نفهمید شعله های رویا دلم را پر میکند آسمان جیغ کشید و شهابی دیدم معنای محسوس اشکهایم از خستگی است...من مسافر لب بسته ی مغرورم که کسی سایه ی شکسته بودنش را ندید...کسی نفهمید در تپش های سینه ی غمگینش چرا بی کسی فریاد میزند...چرا همیشه تنهاست...کاش طوفان میشد جهان بهم می‌ریخت و بعد من نشان میدادم چه کوهی هستم...زندگی یعنی باختن...زندان نفس ها و تنها حسرت نداشته ها را خوردن...میمیرم در تابوت رویا دراز کشیده ام و مردم دلسوزانه تنها خواهند گفت او مردی با رویاهای بزرگ و بدم های کوتاه بود...ناله زنان به خود سوگواری می کنم که دستان بسته ام را تسخیر هیچ نیافته ام...کسی فکرهایمان را جدی نگرفت....خاموشم...ای یار من کجایی...کجایی که دستان کردن تنهاست کجایی که غریب است کجایی که در کنج رویاهای او کسی نبود همراهش باشد...کجایی که همیشه در انتظار آنکس بود که نبود..‌حیف بر من...حیف بر قدم های من...حتما تو آسوده در بالینی خوابیده ای...حتما خوشبخت آرمیده ای و چه میخواهی بیش از این از دنیا...شبگرد منم که کسی در حلقوم بسته ی او ندید که نتوانست بگوید کیست...من هیچم...هیچ ...پوچ رها و خیالی...رها و یک آدم عادی که نمی‌داند چرا سایه اش را کوتاه ساخته آمد...هی...گم شده ای که میگویند منم و آنکس که در کوچه های آواره خواهند یافت منم...بوی باشه ی امیدم همه را خوشحال کرد...حال باید برگردم به جایی که باید میبریدم از اینجا...دیدی ای مرد بزرگ چگونه پسرت باز آمد ...دیدی که دستانش یخ بسته آمد...دیدی زمانه با من چه کرد...دیدی توبه بی معناست وقتی غرق رویایی و شلاق خوردن را دوست داری...کاش به کسی شلاق نزنم...کاش کسی به حال من دچار نشود ...کاش هیچ شوری اشکی چشمان کسی را نسوزاند...کاش همه زندگی کنند و زندگی به معنای دویدن نباشد...کاش آرام بگیری و آن شانه ی خسته ات خانه ی یک لحظه تبسم قلب تو باشد...کاش کسی ناامید از کسی نباشد...کاش کسی جرات نداشته باشد...کاش عمر بگذرد و سراغ کسی نروی...کاش هرگز حرف نزنیم...تنم آلوده ی هوس های بودن است شبم آلوده ی رویای من و فردایم غرق اشک های لحظات امروزم...خالی ولی در باز میبازم و از جهان میبرم...باید روم باید دور شوم از این لحظات...باید ترا دفن کرد در روزگار...در دفتری که کسی قلمی نزد و جهان نفهمید و ندانست و نخواهد دانست...باید کلبه ای گرفت و دانست جهان هیچکس را بیاد نخواهد سپرد ...همه چیز آرامش بود دریغا غرق آرامش نشدیم دریغا خود نبودیم