روزهایم سخت شده...کسی نیست ..عابر بی سایه ام ...من مرده ام؟... کسی به پای من نیست...همه رفتند یا کریم ...همه ...باورت میشود...خودم که از شهرم بریده ام  و حالا اینجا غریبانه دست به دست رویاها سپرده بودم کسی بیادم نیست ...دیدی همه رفتند...دیدی همه سرد شدند و بعد من متهم اول سردی دنیایم... دیدی چرا دیگر سردم...چون میدانم همه میروند ... دیدی ...دیدی...لعنتی دیدی؟...

 

بعض حزن انگیزی گلویم را میفشارد.... دلم نفس میخواهد اکسیژن کمم اورم...من مرده ام؟...بگذار عریان شوم و بنویسم... لحظه ها که مهم نیسست این تاخیرها هم رویش...امروز نگاه هیز هوس پرستان تنها پرست سوی من خیره شده است...در تیررس هزاران تیرم که کسی من را به فرامیخواند...اما بستر من باز سرد است چون دستان من ... شهر غم که بود/... ناله زنان منم که رهگذر بودم نه رهزن ...اما دنیا دنبال رهزن هاست... من ماندم کسی نماند...حباب احساسم ترکید و دوباره غمگین و پژمرده ام ...سالهاست خودم را غرق این کردم که روزی کسی می اید و من دنیایش را فتح میکنم...اما همیشه تکیه کلام ای بود...ترا نمیخواهم...اشتباه کردم ...و روزی دیگر نگفته میروند...شلاق زن بودن خوب است...عاشق بکنی بعد رها کنی خوب است...اما من کسی را عاشق نخواستم کنم ...رها شدند و سینه را بالا گرفتند که ما رفتیم و عاشق نشدیم...ندانستند که من عاشق نکردم ...تا بروند اگر خواستند بروند... و رفتند...بهمین سادگی...عظمت مردانگی ام عاشق نکردن بود و حقارت من در نگاه دیگران عاشق نکردن بود...بشر زجر را دوست دارد زخمی عشق شد را دوست دارد بشر عاشق عاشق شدن است...عاشق اینست روزی برای عشق رفته حرف بزند...امروز کسی درباره من حرفی نمیزند خداروشکر چون مردان دیگربلدند چگونه عاشق کنند من بلد نیستم شبیه کسی باشم ... میتوانی از پشت سر به قدم زدن ها یتنهای من نگاه کن که همیشه به تو فکر میکنم که چگونه مراقب باشم عاشق نشوی ...حقارت نیست که مردی عاشق باشد ولی نگذارد کسی عاشقش باشد؟...دنیا دنبال ادم عمیق می گردد و من همیشه بظاهر ادم نا عمییقم...عمق نمیخواهد...من عمقی ندارم من سطحی از پوشالی ام که تو میتوانی تک تک نفسهایش را با تیر بزنی...زخم زبان بزنی و بروی ...ببری و بروی و حرف نزند... شکسته باشد و خود را نشکسته نشان دهد... با توام ای کریم ... یاد بگیر بخشندگی رو ...هرچند تو اوستایی و من احمق شهر