در عبور از برکه ی آرزوها به جزایر خاکی می رسم باید چیزی بخورم تا زنده بمانم رنگ شراب می گیرد لبان من می میخورم از طبیعت وحشی الهام میگیرم نوشته ام را وحشی می کنم و موهای خود را چون موی اسبی دوان به باد می سپارم...رهایم و خود را زنده در تابوت خیالات میایم...آدمها تکراری اند شهر تماشاگر نمیخواهد شهر بازیگر میخواهد...رقص تو در پرتو تنهایی و هیز نگاه حسرت به داشتن تو...ولی تو رقاصه ی خوش ذوق و مست و خوشحالی هستی که آتش زدن هایت را نمی‌بینیم دلم هوری میریزد تا از تو کامی بگیرد و این تن پر تپش را در دستان خود چون مرده ای بیابد که میتواند جانش را حس کند و بعد تو بدانی چرا من اسیرم ...من چکمه های خیسی بپا دارم چون مرد بندری که ماهی گرفته است و طوفان نتوانسته قایقش را بشکند یا بوق رسیده یا مهارت دارد...دلم دوست دارد کافه ی صیادان اما آنجا که کسی تنها نیست همه ناخدا دارند...من خط می کنم روی پیاده رو ها با تیزی ردپاهایم...من تک تک کافه ها را میجویم که ترا در دام گوشه ای بیندازم که شراب بیادت زنم...من مشتری کافه های تنهایی ام جایی که کسی من را نشناسد و سفارشم را نداند و آنوقت میزی را چون پادشاهی تسخیر کنم و دیوانگی نوستالوژی ام را سوار فرد رویایی آن طرفم بدانم اما دریغا که من هنوز جیبی پر پول ندارم که مهمان همیشگی کافه ها باشم...از همین رو تنهایی ام را در پشت در کافه و در خیابانها در قدم زدن ها و خیالات را آتش زدن و مست کنان با زمان سپری می کنم