خسته از پا افتاده ام...سایه ام بلند شد غروب شد....تنم سرد شد...عبور عابران سخت شد ترافیک گرفت این خیابانها همه در فرار برای رفتن به آلونک خودشانند...امروز فردا شد و دوباره ناله ی بوق نعره زنان بلند شد فردا دوباره سرد می شود سردتر...رنگ غروبت هنوز سرد است...تو تکرار دیروزهایی...تن زخمی تا را التیام بخشیدی چون مرد کوهستان سخت....من هر روز به شکار رویای تو میروم ولی دستان خالی ام من را فقط در رهگذار این تن سرد کوهستان جا انداخته...در تله ام یا کریم...تله ی گشتن تو در کجای این آسمان است که همیشه در غروبش باید شلاق سپید انوارت را در جسم خسته ی اقیانوس ها بیابم...بگذار خالی از زیر بار شانه های سرخ شده ی آسمان احساسم را تنگ بلوری ببینم که ماهی قرمز دنبال یک سال دیگر است...کاش میفهمیدیم و کاش آنها که فهمیدند درس میدادند...اما تابوهای زمان من و تو را به هم غریبه کرده...درکی از پدرم ندارم چون درسهایش را در چوب سکوتهایش بهم فهماند خیس عرق شرم از اشکهای جاری مادری ام که دعا کنان نگران خدایان است آنها من را به که سپرده. اند که در سرزمین های عغریب نگرانم نیستند....مگر اینجا من در پناه که ام....جز کوهستانی سرد که هر روز برای شکار رویایش میروم تا ته دره ها و بعد برای بازگشت سوی قله می آیم...کسی ندانست تسخیر این غروب زیبا نیست کسی نفهمید رفتن به دره ی تار زیبا نیست من را چکاربه خوانش پرندگان روی ششاخه ها ی سبز...من سردم مردی که در اوج کوهستان عقاب را رصد می کند و پروازهای خودش را فقط به خیالاتش سپرده...کسی که تنها برای زنده ماندن به سوی دره می رود و خود را فریب میدهد که تو در آنجایی...دریغا تو در پشت سرزمینی هستی که آفتاب هر روز از آنجا طلوع می کند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۳:۱۵ ق.ظ توسط
|