تن عریان سایه ام بر سینه ی عریان زمین هم آغوش شده است رنگ یک جاده ی تنهایی باز در ذهنم تسخیر شده است مرز خودم را محدود به نرده های خط کشی شده پیاده روها کرده ام...سایه ی شاخه درختان سقف سرم هستند و آرام آرام پیاده رو را سکوتم میشکافد...مثل شخم زدن یا شنا کردن در آبهای سنگین پیش رفتن به جلو سخت است...دلم خستگی نمیشناسد...مرز تاریکی و سپیدی رقص ابرهای سرگردان دیوار کشیده بر سینه ی ماه است....این تماشاخانه ی زندان درش باز نمیشود تا ببینم که من چون بیدی که با باد نگاه های مردم نمیهراسد خواهد توانست منظره پنهان خویش را بنماید...زندان بام شلاق بدست بسااغم می آید...بیشتر به قدم های فکرش می اندیشم که لذت حبس بودن در زندان را با چه پذیرفته است....تو و من سرگردان رنج های باج دهندگانیم...نفس رویاها بی مرزی و بی کسی است اما چه در خلوتگاه ما چنبره ی معنا زده است....تو و من خود سرگردانی و بی خبر از لذت پرواز در حبس قانون های سرد جهانیم....تو و من سالهاست غریبیم تا عشق را بشناسیم و پا به پای این پله های نفس بالاتر رویم تا خود عشق
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۴:۳۱ ق.ظ توسط
|