خود را کشتم...جنازه ام را بر دوش گرفتم...سراغ تنهایی رفتم...گمشده ی شهر بی در و پیکرم...سراغ خیالات خودکشی دیگر میروم...سراغ پرت شدن از بلندی...سراغ سقوط...سراغ اخرین خیالاتی که موقع افتادن خواهی داشت...جایی که باید نباشی تا همه چیز باشد... موج های سکوتم را چین چین یک غروب دارد میکشد...خونن شد و عمرم را رفت ای رفیق... نالان به سراغ نوشته های چه کسی امده ای...جایی که باید تسخیر شوی ولی قلعه ی تنهایی ا درهای محکم بسته است... بیادت پلک های خیس یک چشم نیز گاهی تبسم دارند... من به درون حلقه ی نگاهی میروم.... خودم را در پای سایه ساختگی از بودن می یابم...کاش دنیای من ...فریاد میزد...........فریاد...............فریاد..............نعره میزد................میغرید و ناله زنان مغرور فقط تمامیت را حس می کرد.... کاش ....کاش پرده های گوش کوهها طنین میشدبه جهان ... اینجا کسی تنهاست... کاش به پژواک راضی کردن قلب تو من ارام باز میگشتم ...کاش....کاش بلند بلند صدایم میکردی و هزاران کوه درون من را به لرزه د رمی اوردی...کاش فقط بودی...اما این یک تمسخر از بودن است...این بی پهناوری در حبس یک گلوست ...دلم داغ دارد رفیق... کاش نعره ام صدایش به کل جهان میرسید یا نبض ارام عشق به تو میرسید... کاش ... من مرد تنهایی جهااااااااااااانم بشنوید...بشنوید در پشت قدم های کوتاه و بلندی فکرهایش چه می گذرد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲:۲۸ ق.ظ توسط
|