یکه تاز، خیره سر بی گوش شنوا و خود خوااهم...سوی دروازه های شهر می روم...از این شهر بیرون میزنم ...از خود بیرون میزنم...از هوای هر کسی که در فکر غوغای من نیست برون میزنم...در این صبح به جهان پشت میکنم ... ای مرد...پاشو حرفهای خاموشی نزن بگذار نعره شویم...ای شهر، لعنت به تو، که تمامیت بودن خود را در انتهای جاده ای دیدم که سراب و دیوار داشت....من تبسم کلاغهای خبر رسان را هر روز می شنوم که باری از خستگی های دیار عشق می اورند...کجایم که تنها و مردد بدنبال سایه ای در پهنه ی این هستی ام ...مرگ در حلقوم رد پاهای من و خیسی چشمانم دارد اینه ی بختم را میشکند...من مرده ام و خود را خورد ام...مرده خوار شده ام ...ای اینه من را در تمامیت رخ سپیدی گیسوان کوهی ببین که دارد استقامت را به بهای سپیدی سرش معنا میکند... در تمنای یک غروب نشسته ام تا خود را فریاد بزنم...نعره ها بزنم ...خاموشی را در اغوش کشم...شعله بکشم و قدم بزنم ارام ...مثل یک مرد تنها...مردی که  باخت تا چهره ی خود را در حسرت این روزگار سرد سرخ نگه دارد...مثل بغض زنی که در نیمه های شب از دلتنگی گوشه ی اتاقش را در اغش می کشد ...تو و من دو دیوانه ایم در پهنه ی خیالات خاموش...خاموش و گریان و مغرور...در عبور از خود به بهای قدم هایی که فقط ردپای نفس های مرده  پیدایشان میکند... ای هنگامه ی خاموش گلو باران شو...ببار شاید در این ضجه ها حرف دلت برای فردا پنهان شود....در گوشه ای از خلوتگاه همیشگی که میبازی و کسی نیست در اغوشت کشد...ای خفته ی خود بیدار شو...بگذار همسفرت باشم در میان حضور بی معنایی این بودن...دست سردت را بگیرم و بعد تو  ارام گیری...دستی که سالهاست گم بود تا نفس هایت رام شود...جای شلاق هایت را بپوشاند و بعد بدانی باختن در پشت قاب انتظار مبهم چه بی معناست...شاید مردی از مرداب های خسته بتواند خود را در تن تو جاری کند تا زخم هایت ترمیم یابد...