صبح شد دم تلنگر زدن به خواب شد...وقت کشتن خود در یک قدم دیگر از عمر است...باید پایان گرفت ...چند صباحی بیش نمانده است...خود را باید گلاویز احساس و لبخند زورکی کنی...امروز را باید بگذرانی...شلاق بزنی بر صورتک احساست  بعد خود را بپاشی روی زمین خیس گونه ها...باید شب زجه بزنی و صبح لبخند...این روزگار تاریک من است ...این رفتن در میان باغ های تنهایی است...سالهاست می نویسم و کسی نبود...امیدم را سالهاست درو کرده ام و هر روز ملخ های روزگار سراغ تسخیر کردن منند...انها به شکارم امده اند...باید می دیدی در پشت این باغ چگونه حسرت ها دهکده ساخته اند و هر روز بمن هیز هیزسر می زنند...گاه من تماشاگر خود در سیلی خوردن از بادهای وحشی به خودم...گیسوانی که رفته اند به اسمان و  بر صورتم میزنند تا پاییدن امید خود درحالی  که می اندیشم  را نبینم ... حال به کجای این روزگار باید  رفت...به اسمان به زمین به کف خیابان ها...باید تنها عابری رو به گذشته در گذر زمان باز شد...پای خود را در زنجیر جاده ها حس می کنم ...باید روم...خیلی دور...دورتر از همه ی ادما از همه نفس ها از همه ی ساعتها و همه ی خودم...فکرم ازاد است باید خودم را در جایی دیگر بیابم شاید در زیر باران خاطرات...شاید در حلقوم بسته ی حرفهایم ...و گاه در پشت نگاه عابری خسته تر از خود...ای همنفس ای هم درد شاید این راز مرموز من و توست که پشت یک نقاب معنای بودن را ببازیم...خواهش های سکوتم که فریاد بزنمشان هنوز در گوشم می پیچد اما من بی اعتنا فقط گذشتم...کشتم  و گذشتم...سوختم و گذشتم...