شب را شلاق میزنم اشک ستاره میریزد تنش زخمی با نور ماه می شود میدرم این تن یکپارچه را ...عشقش را الوده می کنم خودش را زخمی تر میکند و بعد در سپیده ای دیگر هیچ چیز برایش مهم نخواهد بود...همه چیز دریده خواهد شد نور می شود و خواهد تابید...راز سکو برملا می شود پشت این سیاهی ها اسرار هویدا خواهد شد...تن خون آلود این دیوانه ی زخمی که خون میبارد نیز از جنس شب است...پارچه های سیاه شب نرم است و خز این جامه ی من زبر...من موی حیوانی را در دوش کسی میتوانم ببینم که خود را به زیبایی پوشانده است اما من چه...من از زیبایی دنبال پوشش نیستم من فقط زخمی این روزگارم که چروک های روی زندگیش را فقط عابرهای تنهایی حس خواهند که دارد هر شبشان را شلاق می زنند....میخواهم اسوده در تابوت دراز بکشم تا دفن شوم و به ظلمت واقعی روم و هیچ ستاره ای و نور ماهی دیگر نباشد...میخواهم عبور کنم از این خیالات و ذهن را برای همیشه خاموش کنم ...دیگر نفس هایم معنا خواهند گرفت...بعد فقط زنده ای و بعد زنده ماندن را بدون ذهن درکخواهی کرد....خواهی فهمید چیزی نبود که بخواهی انرا با ذهنت در یابی...فقط کافی بود که نفس های خود را تابوت حس کنی...فقط کافیست ظلمت را ببینی و گذاری که فردا شود...کافیست که چشم افتاب را ببندی تا حقیقت را ببینی و بعد چه میبینی؟....انوقت دنبال مبهم ترین دست نیافتنی خواهی رفت  بعد خود را در اغوش ان حس خواهی کرد...انوقت کنجکاو نخواهی بود فقط ذره ذره ان خواهی بود...نیازی به کشف نیست چون کاملی...و انوقت عبور از خود را و یوستن به یک هاله ی وقعیت را خواهی فهمید...دیگر ذوب خواه یشد...محو خواهی شد و دیگر چه نیستی؟...همه چیز تویی...همه چیز....تو عشقی تو زخمی تو نوری تو شبی و همه ی اینها در شب یافت شد...در جایی که شب در تابوت بود...