بغض کرده اام حنجره نعره میزند شکوه ها فریاد میزنند خودم را دار میزنم حلق اویز میشوم و کسی را در افق های دور میبینم که به سمتم میدود ولی برای نجات من نخواهد رسید ای شکسته در بغض با توام که حرف نمیزنی و میگاری که من در گیجی و مبهوت ماندی خود شکوه ها را در این متن های شکسته تخلیه کنم...کاش هرگز صورت ماه او را نمیدیدم تا اینگونه در رخسار سرخ خود شرمسار از این گذر نباشم...من کسی را کشته ام که دارم تمامیت گم گشتگی خود را پهان میکنم...کجا میروم که این همهم ه و هیاهو داد میزنند در ت خسته ی چشمان من...دارم جارو میکنم حسرت را و نعره میزنم به این سرگشتگی...کسی را نمیابم که درد مرا بفهم در سکوت هایم ارزوهای من را بجوید و تکیده و تن بریده از ای جهان بی ریشه و خشک ر نوسان بادها میرود...معلق در جهان رها در خود و هیچ در همه چیز...نمی توانم خود را ارام سازم که بتوانم در گذرگاه این کوه های بزرگ خورشیدی را بیابم که طلوعش میتواند من را به یک روز خرسند کند....من بغض الوده ی خود را شکسته ام من بودن خود را باخته ام و من هرگز سراغی از کسی ندارم که این متن را نوشته است... من گم شده ام در بادها وسرگردانم
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۶:۲ ب.ظ توسط
|