افتاده ام از تب و تاب زندگی...ای مرد ...صدای خفته ته گلویترا ازاد کن...مردانگی که در پس این غرور دارد فریاد از روزگار میکشد...بمب های تشعشع افتاب دارد اینجا تن روزگارم را می سوزاند...خسته ام ...افتاده ام...درماده ام ...و نفس هایم حبس است...هیچ چیزی ارزش ندارد انگار تمامیت من دارد در این سراب زندگی به نیستی م یگراید...نه ارامشی نه تن گداخته ی شوری و نه التماس و نه فریادی زیر بام این شهر...خواسته ام به سقوط ارزوها برسم و دیگر هیچ چیز انگونه که باید لذتی بمن نمیدهد...میخواهم بتازم ولی زمانم کم است ارزی ام کم است خودم کمم...ترا کم دارم و مه چچیز دارد سراب الود ن را به ته چاه ظلمات بودن می برد...میپوسم و میمیرم و بعد د ر ارزوی ریخته شدن خاکی بر سر خودم ...چه خواهم داشت...جز پوچی ای روزگارکه هرگز نخواهد توانست به وصف تو لحظه ای بیشیند و اصلا بسراغ تو نخواهد امد تا بدانی که ور در ته ظلمات به ه معناست ...همه چیز دارد اینگونه به دور پیچچ می خورد و من نمیتوانم افقی دورتر بروم ...حبس در گلوگاه بودنم کسی من را در این سوگ یاری کند...کسی به سراغ این تنها بیاید...کسی فقط...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۴:۵ ق.ظ توسط
|