آوای شهر در هم پیچیده است تا مسلک بی کسی ...در دامن بی امتداد اختبار گریزی...خود را اسیر و جوی روانی کردن که دارد پاک ترین اب را می برد... خود را چرکین و در گناه نخستین و اخرین اعدام قول دیدن...خواب و طغیان و هجوم پنجره ها و بند اسارت در هم شکسته ی یک مرد بی خاطره... یا پیاده در تنهایی ها... باز این مرد می نویسد... باز خود را به چنگال زمانه سپرده است باز خود را دار کلمات اویخته است...باز یکه تاز خود است باز تنها مرد گریز در گریزگاه های تاریک است... سیل این شرمساری دارد چشم غارت گر من را شلاق می زند... من را زیر هجوم اعتراف ها می کشد من را در دامن پاکی ها م یکشد من را در سنگینی قدم های زاادی می کشد من هستم و تنها یک تاز خاموش معصومیت های از دست رفته ... در تپش های تن لعشه ی این خود گریختن... اسان ارام بی جا منم ... این معنای گم شده است... این هم کلماتی ما گم شده است... من گم شده ام تو گم شده ای این چنگال ما را در اقیانوسی پر از درد رها کرده است...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۶:۱۷ ق.ظ توسط
|