در مغز پوکیده از خاطره دم های پوسیده را حس میکنم از سویی رفتن در سقوط یا سوت زدن های قطارهای زمان و پلهای بی ستون برای عبور از خود و افتادن در دره ی حسرت ها یا سینه چاک کردن های غم و بعد خود را آلوده در یک توالی زمان دیدن که نه در رفتی و نه برگشت...فقط در محض غم آلودی... خود را شلاق زنان به جلو میبری برده ی خودت شده ای و بعد فریاد زنان  در هرم اشک ها دفن کردن...اینگونه تمامیت یک مرد به هیز نگاهی غرق شدو بدرقه کرد تک تک مسافران خط مقدم این بودن ...در تنفر بوی تعفن معصومیت و مذهبی که شلاق می زد انسانیت من را و تمام من را در خود معنا م یکرد و کشته های انباشته از آرزوها را در سرزمین قلب وذهنم باقی گذاشت... این تنفس ها در تنفر نعره می زد ولی لبی به قصاص یک محکمه ی متعصب زنجیر می شد من آنگونه که کوه ها را سپری کردن در خودم زمان را کشته ام ... از  هنگامه ناسزاهای طنین بر گوشم تا قدم های ترک یک لیلی در پس کوچه ی حیالم...پیله های یک کرم سالها گینه هیدست این طبیعت وحشی را بدور حیات زندگی کشید وخفتن های خط کشیده روی بدنه اندیشه فقط و فقط پاهایم را سست کرد...چشمانم را سوزاند نعره های خاموش را در پس این چهره ی آرام دوانید و دست آخر خیانت را اخلاقی تمام کرد...سناریو های سینه سوخته و سنگ به شیشه زدن های احساس زدن و بعد مثل یک گوله برف بی احساس در طی زمان پیش رفتن تا ته این قله ی پاکی را در پای یک کوه غروری مچاله در حکم یک پیله ی سفید بدور خود رها کردن و اجازه دادن به زمان که ترا بی جان تمام کند بی آنکه بدانی این سوز آب شدن از چه سزای توبود؟