پشت شهر سکوتم در جایی که نعره های بلند میزنم ولی به گوش کسینمی رسد... سالهاست این تنهایی را بدوش کششیده ام...برای چه نمیدانم برای که نمیدانم...گاه با خود فکر میکنم یک بیماری هستم که روانشناس نیاز دارم وسپس هیچ روانشناسی را روانشناس نی شناسم... من نیاز به یک فرد رویایی دارم..ب هکسیکه خودش هر چقدر هم درد باشد باز خودش ادم بزرگی است ومن را در خود ذوب می تواند کند... کسی نمی داند پشت این تپه های غم چه دریاچه ای در انتظار من است... من حتی نمیدانم آن دریاچه اشکهایم است یا امیدم...زندگی برایم ابهام خاصی دارد و من ارام ارامفقط گذر عمرم را میبینم... بیش از نصفی از عمرم را کم مانده تمام کنم ولی زندگی واقعی من گم شده است... زندگی که همه جایش ادعای من بود و چیزی به نام من واقعی نبود...

من مرد تنها کاش نبودم... کاش نمی فهمیدند که در بغض و سکوتهایم چه ها دارم... شاید در این اتش فشان گمراهی ها یک ...اه... چه میگویم ...غم اینکه کسی این نوشته ها را ممکن است بخواند که مرا می شناسد چه عذاب اور است... کسی که شاید ارام و گاهی سر می زند به این دیوانه نوشته های مبهم بی معنای من ... کسی که ... هیچ نمیداند جز رازی از کسی که در فاصله ی زمان دارم ان را می پوشانم...در بودن هایی الانی که اگررو شود شاید این مرد تنهای شهر را دیگر ارام نیابند... کسی در قطره های نفس های من ایا صدایی می شنود...ایا مردی را در دل این کوهستان میبینید... ایا مرا میشناسید