از خود رفتم، برگشتم به دوران تنهایی...تنهابودن و سایه های بی امتداد... نترسیدن از خود و فراموش کردن قله های زیر پا... لحظه لحظه با نسیم عشق بازی کردن، لذت های اتاقک های انتظار و کشته شدن در خاطره ها...پا در میان ابرها گذاشتن و در جاده ها به اتومبیل ها خوردن... شب..روز... تنهایی...اوج...خواستن یا نویز هزاران جیغ داد از پنجره های اپارتمان های بالا سر... سر روی شانه ی کسی گذاشتن که عظمت ندارد... نفس نفس دویدن دنبال خودن...اتش زدن و خاموش شدن سینه ات...ورق ورق قمار کردن با ساعتهای عمرت و بعد تقویم دیوانگی وو تنهایی را چیدن و اهر لحظه به کسی رسیدن که هرگز نیست... مثل خودی که شبیه سایه هاست...مثل زنی که هرگز در اغوش مردی چون من نارامیده... و انگاه...الونکی را در قله ها روشن کردن و بشقاب سوپی را نوشیدن...شلیک کردن هزاران تیر رویا به اسمان و ستاره باران شدن شب از رویاهات...رویاهایی که بوی دلتنگی میدهد...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت ۶:۲۷ ق.ظ توسط
|