فریاد شد اشکها اویخت از جاذبه ی زمین... گونه ای خیس نیست اما کویری نمناک از چشمان پر از اسید دارد دانه های تسبیح تنهایی را ورق می زند... یکی دارد پیاده رو ها را اعدام میکند مردی دارد تنفس گاه سکوتش را میشکند میخواهد حرفی بزند آشنای نیست... مرزی برا توقف نیست شهر سیاره ی معلق این عابر تنهاست... حس غربتی که دارد درختان کاج را از زیر پای سایه های تیرها رد میکند.. یکی که آرام از تو رد می شود و نمیتواند سنگینی چنگ چکه ها را بر سینه ی رویا حس کند در خودم فرومانده وبی تفاوت از سراشیبی زمان میرود به سمت دره ی مرگ... چقدر ویرانگر است این انتهایی که به چرخه ی آغاز مرگ میرسد...پنجه های یک نور تابناک دارد چهره ام را از فرسنگ ها زخم میزند آسوده از اینکه حتی با وجود نور فاصله اقیانوس رسیدن است...آرام باید خود را شکفت در این بوته ی فراموشی... پیش باید رفت در سردی این تب تنهایی...باید خود رابرای آخرین بار در آغوش گرفت و با گذشته خداحافظی کرد باید برگشت و آخرین نگاه را با حسرت جاری شدن سرنوشت دوخت ...باید به بهمن فرو ریخته ی زندگی تن داد و رفت به سوی گم نامی ها...باید دست به نجات نزد و فقط تماشاگر شبیحخون شبگرد به جاده ها بود