بنویسم یا نه ولی همه اش دروغ بود... سکوتهایم حرفهایم تقدس هایم سخنان نگاهم ومرزهای بودنم ///شبه خودمی را دارم می بینم که نه کسی می تواند او را در اغوش کشدد و نه مه غلیطی می تواند نورهای بودنش را محو کند... تنها غباری مانده است که نمی دانی با احساس که چه میکنی و تا کجا می روی... یک دروغ یا باطن کذایی یک ظاهر همبستر با توحشات فقط در من جا مانده باقی در این روزگار است.... چه کسی به خود دروغ گفت وقتی خود مذهب هم به خودش دروغ گفت... کسی از مذهب نپرسید که چه در ببطن روشنفکری ات داری... هر روشنفکری خود را مذهب نامید و من مانده ام بین روشنفکری مذهب و مذهب روشنفکر... تنگ می شود گاهی به جملاتی که می گفتند دلشان به حال من می سوززد که از دستشان می دهم... دلم به حال خود تنها می سوزد که ندانستند چه را با انها از دست می دادم... چیزی به نام رمق آخر یک نوارد زرد روی اسکناس پوچ که می توانی با آن همه چیز بخری...