امروز با به تو گریستم بدنبالت گشتم نبودی ...طغیان شد این مرد تنها ...ها دیوانه گریان غمگین بی افق و دنبال تو در گذشته ها و سایه ها... شکسته با خیال شکسته ی خود...در اغوش تنهایی و هق هق کنان در بغض مردانه ی خود...کاش می شد خیابانهای شهر را برای یافتنت طی کنم ببین من پیاده هر جای جهان باشی م یایم به رسم تمام زخم های زده به تو زخم های پا خواهم زد...به یاد تمام غصه های تو اشک خواهم ریخت و تمامیت مردانگی را انکار خواهم کرد... روزی گفتی حیفت می اید من را با کسی دیگر ببینی... روزی که شاید هرگز نرسد ...روزی که گفتی حرصت می اید من را نبینی و من قول دادم تا به قله ها روم ..انقدر که در جلوی چشمانت باشم ... حالا این مرد تنها باید بجنگد...برای قله های دیده شدن فقط برای تو...برای تویی که رفتی از دست ... اه ای جانم چگونه رفتی ... گویی رازهای مرا قصه ها خواهند نوشت ...فقط قصه نویس ها ادمی در اوج را رصد خواهند کرد و انوقت خط به خط از تو خواهد بود سطر به سطر از من و تو ...ما به هم در قصه ها خواهیم رسید این را قول میدم میبینی....