از چه نویسم؟از چیزی که بی حیثبت شده یا از وجودی که بی معنا و مبهم و الوده به لجن های شهوت سکوت شده است. هق هق فریاد تکرار من مرده است...من مرده ام خودم بر داوش این زمانه رهایم ...چون  مرده ای روی اب و تهی... ته این تنهایی نگاهی نیست...فکری به خیال سرک کشیدن های رفتگان نیست...ارام باید مرد و مردن را جشن گرفت...باید ساخت و این را پذیرفت که به تبلور یک دوران خالی از مردانگی رسیده ایم...کسی به زخم های پشتم نگاه نکرد وگرنه میفهمید چراامروز الوده ترین مرد جهان و جهان خویشتنم...من می توانستم تمام سرزدن های مبهم را بپذیرم میتوانسم تمام تقدیر را در تن عریان کسینجویم میتوانستم مفهوم این تمنای بی سفر قافله را داشته باشم..میتواستم هیچ نبینم تا هیچ الودگی در خود نیابم...من خودم تاریک و در تارهای زمانه در حال زدن اخرین نفمه ی مرگ هستم...من به کوجه کوچه های شهر باید بروم...باید در ته مغز پوسیده ام لباسی دیگر بر تن کنم...باید از این منجلاب و گرداب بتوانم به طلوعی جدید برسم اما چگونه؟