از چه نویسم از شب یا روز ار مرگ یا زندگی از طغیان یا هجومم تنهایی...از که نویسم از انکه هست یا انکه نیست یا انکه بود و نبودش یک شبه خیال برای من است.... از کدام ساعت و روز از کدامین حال و فردا از کدامین زنجیر و کدامین ازادی نویسم... از چه بخوانم که ترا در دامن خود نمیابم خودم را در خود نمییابم ابوهتی از خود نندارم ...شکسته ی پیله ای بدور خود تنیده ام .... پرواه ای در خود نمیبینم ... نه در تور حبس زندگی ام و نه در رفتن و امدن...یک تقدیر که باید نوشته شود یا نفر که حرف بزند یک نفر که سرک بکشد در درون تنهایی ام ....کسی نیست ...کسی نیست ...کسی نیست ای مرد کسی نیست...و تو الوده تر از هر روز به این باتلاق فرو خواهی رفت...در خودخواهی ارزوها و تحقیر خود...و انوقت نه چیزی در دستان توست و نه کسی همپای تو .... کسی نباید در این حوالی به کوی ما سرک کشد...کاری به کار زمانه ندارم ... من مرده ام ...کسی نمیداند...من درون خود حبس هستم در ساعت وزندگی پوشالی و کسی نمیداند...کسی نمیفهمد چه درونم دارد و کسی جز قدرت از من نمیبیند و این همان درد شکسته ی مردی است که ساز و صدایش دیگر به گوش نمیرسد...من خسته ام خسته از خودم از این زندگی از این الودگی از این جنایت از اینده از امید داشتن و رفتن درون گرداب...من خسته ام خیلی کسی برای دیدن شکستن این پیله ی اهنین نمی اید...کسی نیست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۴:۵ ب.ظ توسط
|