قصه ها را غصه ها برده است...سیلی از اشک چشمانم سرازیر در رودخانه ی خشکیده تبسم...سردی این  سیلاب با سبزی جنگل خیالی بودن...اراسته شدن به برگهای  تصنعی ولی جاندار..ابهام در وجود یا عدم...کوچه های شهر پر هیاهو شده اند...تو رفته ای از یادها چون خاسکتری در ته یک اتش ...من رفته ام برای همیشه از یاد تو چون لبخندهایی که با دنیا با او عوض نمیکنی...چون خیره سر و تند تند هق هق کنان...رهیدن در تبسم های پر هیاهو سیل شدن در قایق های تنداب و مهارت نخوردن به سنگ های زمان...رها شدن در دام خیال تو و تبسم کنان باز سیلاب را تقویت کردن...تقدیر را چون نفسی پرواز کنان به بال عقاب دادن ...و رفتن در میانه ی جنگهای سبز...رفتن و رفتن و نخوردن به زمان...بی توقف نشدن از تو و خود را فقط اسیری بی هدف و بی مدال در این سیلاب دیدن