مرده ای ...
معنای خیلی چیزها در خود چیزها محو می شود مثل این می ماند که مادر مرده باشد من مفهوم خیلی چیزها را گرفتم اما وقتی به مفهوم چیزی می رسم که در خود است میمانم ...می خشکم ... تحقیر می شوم ... چون تحقیر را می بینم ... مثل این می ماند که نوزاد این مادر بجای تبلور تولد خود مادر را به مچالگی و محو شدگی می کشاند ...لیاقت یکی از این چیزهاست ... زمانی که حتی قادر باشی از شانه های روابط بالا روی و یک جایی از همین جاهایی که کسب می کنی تو تحقیر می شوی به زیر کشیدمه می شوی چون تو مرده ای ... سالها قبل مرده بودی ... ان موقع که میخواستی زاده شوی ... بودا پسر عمویی داشت که نزدیکترین کس به بودا محسوب میشد بعد از مرگ بودا از پیروان و سالکان خواستند تا خواب و یا خاطره ای از بودا یا از مرید بودن او دارند بیان کنند ... همه را پذیرفتند بجز تنها نزدیک او یعنی پسر عمویش ... پسر عمو بر روی پله ها پشت صومعه نشسته و فکر می کند چه باعث شده ؟ و اشکال کار در کجاست؟ او اینک پیر بوده و سالها از جوانی در پیرو بودا بوده است ... او بیاد اولین روزی که به نزد بودا رفت افتاد ... روزی که او به نرد بودا امد و گفت چون من سن و سال بزرگتر و کاریزمای بزرگتری در خانواده دارم به پیروی تو در ایم به سه شرط ... شرط اول اینست که هر جا که بروی حتی بهنگام خواب با تو خواهم بود ...شرط دوم اینست که هر زمان بخواهم که کسی را به مریدی خودنپذیری باید بپذیری... و سومین شرطم اینست که همیشه از من بایدتعریف بکنی //// ... این اولین گام اشتباه او بود و شاید مهمترین ... سالکی که خود فقط سه شرط در کل عمر تعیین کرده باشد و حتی از ان تااخر عمر استفاده نکند یک سالک حلقه به گوش نیست ... او مرد چون سالها قبل خود نوزاد خود را به سه شرط میراند ... و حالا لیاقت او مورد تردید اهل بزرگان و سالکان است ... تو شاید بتوانی امروز صاحب یک استخدام شوی ولی تو مرده ای ... تو مرده ای بیش نیستی ...