خیلی دور می نویسم خیلی دور انوار کمرنگ دارن بطرفم میان کم گرم میشوم می خواهم بنشینم و خودم را در الاچیقی گرم کنم اما انگار تن سرد چیره بر تن گرم من است من چیره نمیشوم میمیرم من ادمی برای چیره شدن بر کل نیستم ... چون بخشی از ان هستم چگونه یک جز می تواندب ر کل احاطه کند ؟... به خانه میروم جزئی که خود ساخته ام و بر ان مسلطم ... گرم است لباسم رادر میاورم من دارم ازاد میگردم ... چون عریان ... چون برهنه خالی از هیچ علایقی برای پوشانده شدن ... خواه که رها باشی خواه بخشی از ان خودت در دامان یک نگاه اسیری ... خو.اه بخواهی فرار کنی خواه نه تو وابسته ای ... چگونه از چیزی که در تراوش توست فرار می کنی ؟ چگونه خودرا فراموش خواهی کرد و.وو... انسانها فراموش نمی کنند منحرف می کنند ... و بخشی از این حقیقت اینست تو امکان ندارد که بخواهی چیزی را فراموش کنی فراموشی در کار نیست ... پس وقتی فراموش کردی ت!!! تو مشغول چیز دیگری هستی ذهن تو پر می شود از غیر ... پس تو ان را جالب میابی ... پس بزرگتر می شود ... قبلی محو می شود ... می گوینددر نیا فقط تعدادی معدود هستند که میتوانند همزمان به دو چیز فکر کنند !!! وگرنه بقیه زهی خیال باطل ... ذهن تو پس دارد معجزه خاصی نمی کند ... ذهن زمانی معجزه گر است که ادراک داشته باشد چند قدم جلوتر درک کند ... و تعداد معدودی هستند که میتوانند اذهان را تا انقدر که قابل درک نشود منحرف کنند ... سکوت بر ذهنم و سکون بر انگشتان سیطره پیدا کرد...