در سوزهای تنهایی دارم جان میدهم خودم را حلق اویز افتاب سوزان روزگرم کرده ام نه چنگی بر اسمان میتوانم بزنم نه خود را در قعر خاموشی میتوانم رها کنم ...بادهای تندووحشی میخواهم که منرا پرت کند به انسوی زمان ...زمان میخواهد بمیرد و من را بگذردکه دمیزندگیکنم تا بدانم در ته این اندراندوه فراوان چه میتواند یاری کند...بغض ...اندوه؟ یا چشمه ی نوری از لبخندهای تو که میتوند من را از این عالم بر بکند و پرت کند به دنیایی که فراموش کنم خارج از محیط با تو چیست...چه هست یا نیست یا دم ساز با کدامین چشمه خیال انگیز من است...من که چه نمیدانم که این یعنی چه...هرچه میگویم نه خودم ن تو نه کسی که شاید هرگز نیست و افسانه ی حسرت ماست ...بهرحال تو  ان تویی که بخواهم نیست... و این یعنی تنهایی و هرچقدر که میکوشی که از خود بر بکنی و بروی به سوی ان سوی دنیا باز میبینی نمیتوانی...گویا کلبه ها را باید اینجا ساخت و زیست ...و این جستجوی خاموش ماست که نه میتواند مارا رها کند و نه به اسیری دلخوش سازد...همه چیز سوختن و ساختن است...شاید تو با هر کسی ولی قطعا نه من با هر کسی