طوغ وحشت را بدوش میکشم خودش را در میان رویاهای من پرت میکند خودم را بی قرار میکند چون چشمک یک چشمه ی احساس من را در فوران این طغیان ها رها میکند...من را از من میگیرد و از جنس تنهایی من را ببه اسمان میبرد...نه مردی از سکوت شبانه مانده است و نه طلوع یکسپیده در خوابگاه جنون... چسبیده  ام به رویاها و یکه تازم در هیاهوی بی فروغ...خودمم و تنها کسی که میتواند حتی با خود امیزش کند... این است که چنین به این نگاه سخت خود گرفتارم...چون پدری که از خشم فرزند خودش را مینگرد و نگران فردای این دیوانه بچه ی شیطان است من همان دیوانه ی رها شدهه ام ک دارم خودم را پدری میکنم بی انکه کسی در تنهایی من من را نکوهش کند یا نصیحت کند یا دستم را بگیرد و از میان رودهای به انسویی عرض این غرش ابهای زمان ببرد... کسی بگوید م در چه حالی ام...ارامم یا روانی...با نفس های گداخته یا سینه ی داغ کرده ...کسی بیاید و دست این چنگ جنگ را بر حلقومم بزداید