شرقی ها درسهای بزرگی دارند از سلوک تا سقوط ... من از نگاه انان با تو حرف می زنم ...شاید بفهمی یک کمی که هستم ...تا اینجا که ناشناخته ای بیش نبودم...بیاد کاغذ های برنجی می افتم که اهل صوفیان از ان برای نوشتن استفاده می کردند اینها کاغذهای حساسی هستند ...چون خط تفکر تو را با مکثها و نقطه ها مشخص می کنند برای این است که نوشتن روی این کاغذها سخت است چون بخواهی توقف کنی کاغذ پر از جوهر می شود ... پس روان بودن را از ان یاد بگیر روان بنویس خالی وشو...کسی از من پرسید که دنیا بد است چون کسی تو رادرک نخواهد کرد ...من قصه ی رابین درانات تاگور را برایش تعریف کردم که جایزه نوبل ادبی را نپذیرفت به این ادعا که دنیا اور ا با این جوایز درک نخواهد کرد...چیزی ورای ادم ها هست ...و کسی دیگر که معتقد بود دنیا او را به خوبی می شناسد و ستارگانی که مردم برایش دست و پا میشکنند را نشان می دهند .. کدامیک بهتر است اینکه توجایزه نگیری یا بگیری؟و... بی خیال طمع بازی بخواهیم حرف بزنیم با ارزش بخواهیم قضاوت کنیم من معتقدم که باید جایزهر ا گرفت نه صرفا برای جایزه ...صرفا برای اینکه فهمیده شده ای ... این خوبست که دیگران به حد فهم خود تو را بفهمند و از تو تقدیر کنند ...نیازی به درک کامل تو نیست ... چون تو هر دم در حال تولدی ... بدترین تراژدی زندگیت روزی است که مردم تو را بفهمند ... و انوقت تو اسیری ... چیزی شبیه عنوان اسیر سرنوشت ... چون تو دیگر نمیتوانی تغییر کنی ... تو همان ادم عصبی یا خوش خلق میمانی .... تو تغییر ناپذیر می شوی ... تو تنها در زندان خود اسیر می شوی ... بگذار مبهم باشی ... و بگذار حتی خودت خودت را نشناسی ...این ضد مولاناهاست ... اما زیباست ... تو برای درک باید روی کاغذ مکث کنی ... اما وقتی امروز رها هستی سر از ناکجا اباد ها در می اوری ... تو ناشناخته ای که ناشنخته ها را کشف می کند ... از عقل دور است و دارد نقاشی خود را روی بوم می کشد ... چه زمانی نقاشی پایان می گیرد ... لحظه ای که یک قدم پس می ایستی و می گویی :"تمام شد " تو نیاز به هیچ ابزاری برای خلاقیت نداری ... بگذار خلاقیت با همه ی اشکالاتش رخ دهد و در اخر کار به ادراک روی بیاور ...برای نداشتن گام تکراری ... فقط در اخر ...