آغاز شدیم مردیم و رها شدیم از خود و هستی بریدیم چیزی در پای خود نداریم بالن ها را هوا کردیم و چیزی در مره های سکوت این زمان نداریم همه چیز تمام شد مردیم و زمان فلج شد و چیزی در این تعقیب سایه ها برای ما نماند...همه چیز تمام شد تمام...ای رها در تابوت خیالم خوش ادی...من مرده ام و تو باز در ذهن یمییری...تو اسیری و میخواهی زنده شوی فرار کنی ولی هرگز این را دست نمییابی چون هستی از تو خالیست... من مانده ام و در سیل هیز هزار حسرت برای بودن با تو... در میان شعله ها تن کشیدن و خود را خروار خروار به جاده و افق های جهنم دادن تا بتوا خود را رهانید...تا بتوان در حجم این لبهای دوخته فریاد را در جادههای خیال زد و انوقت به مرده ای دست یافت که با او هم اغوش میشوی فقط برای مدتی...اما بی جان ...با این پیکر رها و مرده چه باید کنم... با این خود مرده چه کنم که تو زنده نیستی و من تنا باید با جنازه ی تو رقص و معاشقه کنم...شاید باید با تو پرواز میکردم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹ ساعت ۵:۲۲ ق.ظ توسط
|