شروع تبلور سکوتهای من دامن یک بوم سفید را میکشد پشتش یک جیغ جنون است خشم و رنگ طلوع وحشت دارد اسمش را هر چه بگذارم در خود خفته و خسته دارد ندای مرگ حرف میزند...مبهم با سطر های تو خالی که تمامیت تماشای من را میدرد و توخالی ام میکند از اینکه عمرم رفت و خودم به تکرار گذشته مبتلایم هنوز...دلم میخواست سنگ روی سنگ صبرم گذاشته نمیشد میشد پایان داد هینجا به زندگی ولی این زندگی اگر بدون مرگ هم ادامه دارد چه...فکر میکنی رها شده ای ولی در هر مرحله ای حضورت داری وجود داری و این عدم نابودی یعنی تو به یک جهانی تعلق داری که در آن پایان نداری...نباید این حافظه پاک شود مگر میشود انسان احساس های خوبی که داشته را فراموش کند تا رها یابد این دیگر بی معنی تر از خود زندگی خواهد شد...باید کس در این حوالی نغمه ی بودن دیگر سر دهد من نمیدانم که کدام رعشه بر این ستون ها زده خواهد شد اما هنوز خودم را به کشیدن سکوت در این بوم عادت داده ام...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت ۶:۵۴ ق.ظ توسط
|