پشت فتنه های شب یک سپیدی است...یک تبسم خیالی ...یک هیاهوی بی صدا...یک مرد با جنس سکوت...یک نگاه سرد در پشت دیوار وحشت....یک قدم از جکمه های سنگین روی برف ها...یک پالتوی یخ زده اما گرم بر تن امید من...پیش تاختن و تازیدن با سایه های تیر چراغ برق....رفتن و کوبیدن خیال با هزاران آه و نگریستن به معرکه ی جغذان شبی که میتوانستند بیدار باشند اما خوابیده اند... من که از این تنهایی چیزی دستگیرم نشد... گویا پا در پای یک عابری گذاشته ام که رد پایش را برق پوشانده است... گویا تبسم کرده ام به تلخی رفتن و پشت سر گذاشتن سرنوشت...گویا خود وحشتم که در دیواره های این زندان بی تو دارم خودم را شلاق زنان با این بوسه ها بر عکس تو آرام میکنم... ای شب...تو فتنه بر پا کرده ای..تو او را از زیر خاکسترهای بیرون کشیدی تو آفتاب مرا از زیر قعرهای درونم بیرون کشیدی...چرا نگذاشتی در تاریکی بمانم