دلم آبستن اشک است میخواهد بغض کند و بعد بترکد این حجم دلتنگی اش...دلم میخواهد بسوزد و آتش زنان خودش را خفه کند...دلم میخواهد یک عشق را ختنه کند از خود....دلم میخواهد پنجره ا را بگشاید تا پناهگاه خیال رمیده ام شود...دلم میخواهد خودش را خون آشام کند و بمن حمله کند...دلم.دلم...دلم دیوانه ی رمیده ای است که به او مسکن صبر زده ام...به او گفته ام تو روزی به دیدارش خواهی امد دریغا نمیداند که تو هرگز نخواهی آمد و جای این دل همان دیوانه خوانه ی حجم یادهاست....دلم نمیداند که چقدر منطقی او را ب اسارت گرفته ام...دلم دلم نمیداند چقدر از تو حرف ها زده ام که باورش بشود تو...گاه به من م یاندیشی...دلم را رام ساخته ام که دلش به من نسوزد...به دلم گفته ام که من قوی ام دلم را رام کرده ام...به خودم نهیب زده ام که ته این خیابان خیال نشانه ای است که تو یا شبیه تو یا نه سایه ی تو بمن چشمک خواهد زد که کدامین سو بیایم... به دلم هزار فریب زده ام که پینه های کفش جنونش را باز وصله بزند چند صباحی بیش نمانده...به دلم خودم را هزار بار فروخته ام تا از گل فروش شهر برای تو گل نخرد....به دلم به دلم لبیخند زده ام تا در نقاشی هایش اشک به چشمانم نکشد...بگذار مرا زیبا بکشد تا تو برسی و ببینی که همان زیبای در انتظارم که گه گاه یدیر می امدی ولی هنوز بی قرار و شیک آماده بود...ب دلم گفته ام نهایت حرفهای مرا در گوش کوچه ها بخواند تا نشانی بدهد به او که من هنوز چشم انتظارم...به دلم گفته ام او هنوز نمیداند که انتظارش را میکشم...دروغ گفته ام... دلم باوفاتر از اوست...دلم باور کرد که هنوز چشم انتظارم اما او بی توجه رفت...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۱ ساعت ۳:۳۱ ق.ظ توسط
|